تبليغاتX
๑۩۞۩๑امپراطور قلبها๑۩۞۩๑

نمی دانم به چشمانت چه رازیست

نگاهم کن جوابم در نگاه است

وگر ترس از گناه عشق داری

گناهی کن که بخشش برگناه است

 نمی دانم به لبهایت چه حرفیست

که دائم با تبسم مانده خاموش

 اگر با من پیامی داری ای مست

بگوشم لب نه وبگشای آغوش

 نمی دانم از آن صورت چه نقشی

به ذهنم بگذرد هنگام تصویر

که گاهی گویم ای دامان تقوا

هوس آمد مرا بگذار وتقدیر

نمی دانم که آن پیکر تراشت

چه شوری در دل وفکری به سر داشت

که هر عضوی زاندامت تراشید

بهر انگشت خودچندین هنر داشت

نمی دانم چو آغوشم افتی

چه آرد آتش دل بر سر ما

همین دانم چو مه بر ما بتابد

بپوشد در حریری پیکر ما

شعر از معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:58 توسط سعید |



*
*
*
*
*
*
*