تبليغاتX
๑۩۞۩๑امپراطور قلبها๑۩۞۩๑

 

 

شب شب یلدا بود بلندو بی انتها

 

ثانیه ها رو شمردم تا تو بیایی

 

چه کنم که تو دلت با من نیست

 

شادیم، زندگیم ،تو تموم رویاهامی

 

تویی که چشات همیشه می درخشه

 

مثه خورشید توی آسمون خدا

 

شب بود ونگاه من به آسمون

 

با یه بغل ترانه های ناخونده

 

این منم می خونم واست از شعرای خسته

 

با صدای لرزون و با چشم بسته

 

خسته ام خسته تر از تنهایی

 

ترانمو بگیر تا بشم یه سایه ساری

 

که برای تو می میرم، می مونم با خاطراتت

                 می مونم تا تو بیایی ای امیدآخرین

شعر از خواهرم (صبا)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 17:48 توسط سعید |



*
*
*
*
*
*
*